پرواز را به خاطر بسپار

مردي در سواحل زلاندنو زندگي ميكرد. او بسيار علاقمند بود كه اردك هاي وحشي را كه در پاييز در دسته هاي بزرگ به جنوب پرواز مي كردند تماشا كند. اين مرد از روي خيرخواهي و به قصد نيكوكاري به اردك هايي كه از روي بركه اي نزديك ساحل عبور مي‌كردند، غذا مي‌داد.
اردك‌هاي مهاجر كه غذاي آماده را در حوالي ساحل مي‌ديدند، به سوي آن آمده و كم كم از پرواز باز مي‌ايستادند. سرانجام، پاره‌اي از اردك‌ها ديگر به طرف جنوب پرواز نكردند و به سبب غذايي كه به آنها داده مي‌شد، زمستان را در همانجا ماندند.
 
 اين حادثه باعث شد به مرور زمان، پرواز اردك‌ها كمتر و كمتر شود. هنگامي كه ساير اردك‌هاي وحشي برمي‌گشتند، اين اردك‌ها پر مي‌كشيدند و به استقبال آنها مي‌رفتند و لحظاتي را با آنها بودند. ولي پس از مدتي دوباره نزديك بركه‌اي كه محل غذاخوردنشان بود، باز مي‌گشتند و ماندن را بر پرواز ترجيح مي‌دادند.
پس از گذشت سه يا چهارسال، اردك‌هاي وحشي آنقدر تنبل و چاق شده بودند كه اصولاً پرواز برايشان دشوار شد و ديگر مانند مرغابي قادر به پرواز نبودند آنها در واقع «اهلي» شده بودند و از اين رو در همان جا ماندند و ديگر جلو نرفتند و مهاجرت نكردند.
نكته: هرگز خود را به دامان نرم تنبلي و راحتي نيندازيد و شيفته نوازهايش نشويد، زيرا جستجوي رفاه و راحتي نيروهاي حيات و استعدادهاي آدمي را از بين مي‌برد و نابود مي‌كند.

فرهنگ سازی

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد...

ادامه نوشته

جرات تلاش كردن

 
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.

زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند.

حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند

اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.

وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر

ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ،

 اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم،

به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ،

يك عمل جسورانه كافيست .

پائولوكوئيلو

 

خلاصه کتاب ( چه کسی پنیر مرا برداشت)

با سلام به همه ی دوستان و دانش آموزان عزیزم

خلاصه ی کتاب "چه کسی پنیر مرا برداشت " اثر ارزشمند اسپنسر جانسون رو در ادامه مطلب براتون گذاشتم.

می دونم که از انتشار این اثر سالهای زیادی گذشته اما محتوای کتاب طوری هست که لازمه هر چند وقت یکبار یادآوری بشه برامون.خواندن با دقت مطلب کمتر از نیم ساعت زمان می بره.امیدوارم که حوصله کنید و استفاده لازم رو ببرید.

 

ادامه نوشته

دوچرخه سواری با خدا

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.

 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...

ادامه نوشته

بازنده نباشید

در 30 سالگی کارش را از دست داد
در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد
در 34 سالگی مجددا ور شکست شد
در 35 سالگی که رسید، عشق دوران کودکی اش را از دست داد
در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد
در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد
در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد
به 55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود
در 58 سالگی مجددا سناتور نشد
در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد
نام او آبراهام لینکلن بود


 جا نزد

هرگز جا نزنید

بازندگان هستند که همیشه جا می زنند

ریاضی دان مشاور خانواده

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند حاصل =10

اگر (پول) هم داشته باشند حاصل =100

اگر (اصل و نصب) هم داشته باشند حاصل =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و
 
 صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نامه ی یک ریاضیدان به عاشق خود

 

عزیز جفاکار به بطلمیوس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستی ام اّتش زده است. انگار عمر من تابع وفای توست. قامت رعنایم از هجر تو منحنی شده و تیر عشقت همچون برداری که موازی اّرزوهایم تغییر مکان داده باشد، قلبم را ناقص ساخته است.
شب های فراق که با حرکتی تناوب مانند مکعبی این رواّن رو می شود، چنان نحیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خویش دراّیینه می نگرم خیال می کنم از زیر رادیکال بیرونم اّورده اند .

دردایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که اّنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگی ام را حل کنم…
روش فیثاغورث را به خواب دیدم که از وجود سرگشته ام مشتق میگرفت، خدا خدا کردم که ریشه ای نیابد تا همیشه سیری صعودی به سوی تو پیدا کنم. اما ناگهان خیال کردم که تابع نیستم و چون این سخن با وی در میان نهادم فرجه لب هایش به مسطحه 90 درجه ازهم به خنده ای جنون اّمیز گشوده گشت و گفت : «ای حیران وادی سینوس عشق مگر ندانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد!؟»…
لذ ا از بی خبری خویش معذرت خواسته از محضرش بخشایش طلبیدم .

هر شب چون پلکهایم به هم مماس می شود و حدی به بی نهایت می یابم تو را می بینم با زیبایی و سینوس به قوه n به سویم میل داری و زمانی که شکل به علاوه پیدا می کنم درمی یابم که منحنی های اّرزوی من و وصال تو نقطه ی برخوردی ندارند ولی شاید براساس هندسه ی اقلیدسی مانند دو خط موازی باشند که در بی نهایت به هم می رسند .
اَنگاه که بر محور تانژانت ناامیدی سرگردان هستم عشقت برایم مبدأ امید‏‏‏ است و زمانیکه از کسینوس های بی وفاییت فاکتور می گیرم از کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفای مجهول و ممتنع نویدم می دهی .
اوه ! دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بی نهایت های امیدهای خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای تو به تعداد نامحدود انتگرال می گیرم بازهم خوشحا ل هستم چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است .

زمانی که در می یابم صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد شد و قطره های اشک با تصاعدی هندسی برانحنای گونه ام نزول می کند، اما امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد. اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصلت از محالات است. دیگر بیش از این به فرمول وجودت دست نمی برم اما امیدوارم که تالس بزرگ، دل سنگینت را نسبت به من نرم نماید و بیش از این محتاجم نسازد که در لگاریتم اندیشه بدنبال اندازه ی تقریبی وفایت بگردم .

خنده بازار

محاسبه عجيب:
از پدری پرسيدند: آيا درست است که می گويند:(زمانی فرا خواهد رسيد که پسرها بزرگتر ازپدرشان خواهند شد؟)گفت:اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول کرده است.
البته کاری به استعداد ونبوغ شان ندارم.منظور من سن وسال آنهاست.....
پرسيدند:به چه دليل؟
گفت:به اين دليل که برايتان شرح خواهم داد.
وقتی پسرم متولدشد من۳۰ سال داشتم.يعنی ۳۰ برابر او سن داشتم.
وقتی ۲ ساله شدمن۳۲ سال داشتم.يعنی۱۶ برابراوسن داشتم.
وقتی۳ ساله شدمن۳۳ سال داشتم.يعنی۱۱ برابر او سن داشتم.
وقتی۵ ساله شدمن۳۵ سال داشتم.يعنی۷ برابر او سن داشتم.
وقتی۶ ساله شدمن۳۶ سال داشتم.يعنی۶ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۰ ساله شدمن۴۰ سال داشتم.يعنی۴ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۵ ساله شدمن۴۵ سال داشتم.يعنی۳ برابراو سن داشتم.
حالا او۳۰ ساله شده است ومن۶۰ سال دارم يعنی ۲ برابر اوسن دارم.
می ترسم اگر اوضاع به همين منوال پيش رود او به زودی ازمن جلو بزند و اوپدر من يشود و من پسر اوبشوم.

کامیون حمل زباله

روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام  فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

برای بدست آوردن چیزهایی که تاکنون نداشته ای، باید کسی شوی که تاکنون نبوده ای

 
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!   در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !
بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
 
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی‌اش را پرسید.
 
استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است ...

تیمارستان و درس زندگی

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد...

 شما مي‌خواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟

نتیجه گیری :

1. راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.

2.در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي

3.همه  راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن. و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه....

ادامه نوشته

عبید زاکانی

 

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.

لبخند ریاضی

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد.
او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن...


ادامه نوشته

عنوان : علت بزرگ زندگي

 مردمي در ساحل رودخانه‌اي نشسته بود كه ناگهان متوجه شد مرد ديگري در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك مي‌طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، به او تنفس مصنوعي داد. جراحاتش را پانسمن كرد و پزشك را به بالينش آورد.

 هنوز حال غريق جا نيامده بود كه شنيد دو نفر ديگر در حال غرق شدن در رودخانه‌اند كمك مي‌خواهند. دوباره به رودخانه پريد و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد. اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداي چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بالخره آن مرد آن قدر قرباني نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولي صداي فرياد كمك از طرف روردخانه قطع نمي‌شد.

كاش اين مرد خيرخواه چند قدمي به طرف بالاي رودخانه مي‌رفت و متوجه مي‌شد كه ديوانه‌اي مردم را يكي‌يكي به آب مي‌اندازد. در اين صورت اين همه انرژي صرف نمي‌كرد به جاي رفع معلول به مبارزه با علت مي‌پرداخت و جان افراد بيشتري را نجات مي‌داد.

ادامه نوشته

جالب و خواندنی

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند  موبايل يكي از آنها زنگ مي زند

مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند

همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند

ادامه نوشته

داستان شمع و ریاضی دان

آقای شمع جلوی آینه ایستاد. نگاهی به مو های سیخونکی اش انداخت و با خودش گفت: آه، امروز عجب روز خوبی برای سوختن است! پس یک کبریت بی خطر برداشت و نخ بالای سرش را آتش زد تا به دنیا یادآوری کند که هیچ کبریتی بی خطر نیست!

....

ادامه نوشته

سلیمان نبی و دزد مرغابی

مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست!

حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است.

مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.

هزار و یک نکته، علامه حسن زاده آملی

خدا پشت پنجره ایستاده

علی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به علی داد تا باهاش بازی کنه.
 موقع بازی علی کوچولو  به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت علی کوچولو خیلی ناراحت و  وحشت زده شد.لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد....
 
ادامه نوشته